تبليغاتX
اگه بابام بفهمه...
.............................................................................................................................. فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین
.................................................................................................................................

اگه بابام بفهمه...
سلام دنيا...
ن : حميده و الهام ت : جمعه پنجم اسفند 1390 ز : 15:2 | +
اين آپ فقط محظ اطلاع رساني از زنده بودن نويسندگان آن ميباشد و

هيچگونه ارزش مادي و معنوي و پولي و آموزشي و تفريحي و اقتصادي و

۳۰ياسي و فرهنگي و تهاجمي و غرب زدگي و بيچارگي و فقر و مردم

 سومالي و غنا ومسائل سوريه و بيداري اسلامي و يوگسلاوي وخداوند لك لك هارا دوس دارد و و...

                                       ندارد

 

 

 

 

 

سلام

خوبين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه مرسي از همه تون كه حتي در نبودنمون هم وبمونو تنها نذاشتيد و به يادمون بوديد

 

الان اساسي درگير هستيم و سرمون شلوغه..درسامون سنگين شده..

فقط اين آپ رو گذاشتيم كه اطلاع رساني بشه

دوباره اين وب آپ ميشه و به جايگاه اصليش برميگرده

باشد كه رستگار شويم

يه عالمه اتفاق برامون افتاده كه در آپ هاي بعدي به اطلاعتون ميرسونيم

فعلا سماق بمكيداثرات ادبيات

 

 

 

 اگر وقت نمی کنید اخبار صدا و سیما را نگاه کنید زیاد ناراحت نباشید. خلاصه

 اخبار صدا و سیما به شرح ذیل است:




عراق: ناامنی + بمب گذاری


افغانستان: نارضایتی مردم از سربازان آمریکایی


عربستان: توطئه


تونس، مصر، یمن: بیداری اسلامی


اروپا: رکود + فقر + گرسنگی


سوریه: حمایت قاطع مردم از بشار اسد


آمریکا: خشونت + فلاکت + فساد


ونزوئلا: رضایت مردم از هوگوچاوز


ایران: شکوفایی + فن آوری +  مانور جنگی


خداوکیلی اگه بجز اخبار فوق، چیز دیگه ای شنیدید به ما هم بگید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: دنياي عجيبيه...

حتي لبخند رو هم بايد زد!

 

.:: ::.


هستيم حالااااااااااااااااااااا...
ن : حميده و الهام ت : جمعه هجدهم شهریور 1390 ز : 12:44 | +

از شنبه درون خود تلنبار شديم ... تاآخر پنجشنبه تکرار شديم
خير سرمان منتظر ديداريم ...جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم

...


سلام خانما و آقايون
خوبين كه انشالله
امروز اومديم يه مطلبي رو در ادامه ي آپ قبلي به اطلاع تون برسونيم


من هيچ اطلاعي از آپ حميده تيربه جيگر نداشتم...
بعدش كه اين آپ رو ديدم تصميم گرفتم كه منم برم...


كه قرار شد اين وبو حذف كنيم يا هم ولش كنيم با همه ي خاطراتش...
كه بلاخره شما هم يه نفس راحت از دست ما بكشين
...

{ولي}...

 
دلمون نيومد كه بريم
يعني وجدانمون خفه مون كرد كه نتونيم بريم
دل كندنه ازتون واسه مون سخته


واسه همين..تلاش كردمو تصميمه حميده رو عوض كردم
تصميم اين شد كه حميده دوباره برگرده
و منم نرم..ولي تا ببينيم خدا چي ميخواد...
ديدي همين الان افتاديم.مرديم
خلاصه اگه عمري باقي بود در خدمتتون هستيم

و مخ تونو دوباره تيليت ميكنيم...
البته حميده خانوم يه مدت كوچولويي نيستن
يعني...كامنتارو ميخونه ولي جوابشو با هم ميديم
و آپ هم باهاش هماهنگ ميكنم


خلاصه لُپ كلام اينه كه حضورش نامحسوسه{شبيهه همين شكلكه}
باشد كه رستگار شود...

خيلي دوستون داريم
فعلا


 

 

.:: ::.


خدایکی ......نویسنده وبلاگ هم یکی....
ن : حميده و الهام ت : پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ز : 0:6 | +
سلام دوستان گلم...

خوبین....؟؟؟؟؟

خوش می گذره؟

خب دوستان راستش اومدم که خدافظی کنم از محضرتون...

همون طور که خیلی هاتون تو نظرات گفتین کم کم غبار غم برداشته این وبلاگو و شور و حال قبلیش از دست رفته

همون طور که شور و حال خودمم از دست رفته

بنابراین بهتره که برم...شماها هم یک نفس راحت میکشین

برای تک تکتون ارزویه خوشبختی می کنم و امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشین

و این وبلاگ رو هم به الهام تیر به جیگر...دوست عزیزم میسپارم

امیدوارم که تنهاش نزارین و کمک کنین تا دوباره وبلاگ شور و حال خودش به دست بیاره

از همتون ممنونم که بهم لطف داشتین و همیشه کمکم کردین

از مرد ابری عزیز که فکر کنم تو این جمع بزرگتر ماهستن و با شعر هایه زیباشون مارو مستفیض می کردن بعدش از قاسم ملاخان...داداش پیمان گلم....علی نوه تیر به جیگرم ....داداش حمید سربازم که امیدوارم جایه خوبی افتاده باشه...الهه جان...شاهین خان گل...رئوف خان ..مندلی عزیز...داداش مجتبی گل که امیدوارم بخشیده باشه منو ...طناز خانوم گل...خانوم منصوری...مهلا...سیما جان...بهار...فاطمه...نایت استار...۷۱۱شیراز..حسن اقا که اخر به ما افطاری نداد..امین...جواد...یاسمین..نسرین...ایمان خان...امید...سارا..عمران خان..یحیی خان...سعید چوری...

دیگه حافظم قد نمیده به جان شماها... ملاحظه سن و سال منو هم بکنین...

ولی بدونین که هیچ کدومتون چه کسایی که از قبل میومدم و چه کسایی که تو روز هایه اخیر اومدن فراموش نمی کنم و همیشه به یادتون هستم شاید الان اسمتون تو این اسم هایه بالا نباشه چون الان ناراحتم که دیگه نمیتونم نوشته هایه قشنگتون که از همه غم هام جدام می کرد بخونم ولی همیشه خاطراتتون تو ذهنم دارم و به یادتونم

خدانگهدار....

چقدر این پست هندی شد....

اخ نرو راجووووووووووووو....

اگه تو این مدت از شوخی هام یا بعضی حرفام ناراحت شدینواقعا عذر می خوام

حلالم کنین

همتون از صمیم قلب دوست دارم

**************************************

 

.:: ::.


اول آهنگو گووش كن..بعدش زودي فرامووش كن!
ن : حميده و الهام ت : چهارشنبه دوم شهریور 1390 ز : 22:30 | +
اين آپ فقط محض جلوگيري از فسيل شدن ميباشد و هيچ ارزش قانونيه ديگري ندارد

{بچه رو نيگااااا..آخي}

سلام عليكم

خوش اومدين...خوبين؟حال شما؟  اين آپمون يه ذره همچي بگي ونگي ..لنگ ميزنه..اميد است كه به دلتان بشيند...راستي عزيزان به اطلاع ميرساند كه در اين آپ استثناا هيچ كس رو خبر نكرديم، پس باز تو كامنتااا غربت بازي راه نندازين... بريم سراصل مطلب:

ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه بابام میگه الان رسیدی؟

میگم پــ نــ پــ ۲ ساعت پیش رسیدم الان تکرارش داره پخش میشه!!!!!!!!!

 

ته صف نونوایی وایسادم یاروو اومده میگه :تو ام نون میخای؟! پـــ نـ پــ من نقش زنبیل و بازی میکنم .منتظرم صاحبم بیاد!!!!!!!

 

ایستادم جلو خود پرداز پول بگیرم  یارو میگه میخوای پول بگیری ؟؟!! پـــــــــ نـــــــ پـــــــ دوستم دمه اون یکی خود پردازه منتظرم کانکت شه باهم کانتر بازی کنیم !!!!!!!!

 


زنگ زدم ميگم مامان بيا منو گرفتن ... ميگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ايران

 

رفتم دارو خونه میگم باند دارین؟؟؟؟میگه باند پانسمان؟؟؟؟؟پـــ نــــ پــــــ باند فرودگاه بده ۱الان فرود میام!!!!

 

از حموم اومدم بیرون !حوله تنم کردم مامانم میگه حموم بودی؟؟؟!!! پــــــ نــــــــــ پــــــــــ تجویز دکتره روزی دوبار قبل از غذا حوله بپوشم!!

 

بچه به دنیا اومده ......همه خوش حال و اینا ...مامان بزرگم میگه حالا میخواین براش اسم بزارین ؟؟؟!!!!!

پــــــ نــ پــــ  ٬  میخوایم همین جوری ولش کنیم بشه نیوفلدر!!

 

رفتم گل فروشی میگم آقا کاکتوس هم دارین؟؟؟میگه واسه دکور میخواین؟؟؟؟؟

پـــــــ نــ پـــــ  تو خونمون پرورش شتر داریم !!!میخوام یه وقت احساس قربت نکنه  ٬٬ فکر کنه خونه خودشونه!!!!

 

رفتم بلیط لندن بگیرم خانمه میگه سیاحتیه؟؟؟؟؟؟؟پـــــــ نـــــ پــــــ زیارتیه میخوام برم امام زاده سید ریچارد

 

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه ........!!!آقاهه میگه شماام عسل میخواین؟؟؟؟پ
پــــ نــ پــــ  ما دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم!

 

داریم وسایلامونو میزاریم تو ماشین بریم مسافرت .....همسایمون اومده میگه دارین میرین مسافرت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پـــــــ نـــــــــــ پـــــــ  قراره امشب تو ماشین زندگی کنیم!

 

کارت سوخت و بر داشتم دارم میرم   بابام میگه داری میری بنزین بزنی؟؟؟؟پــــــــ   نــــــــــــ   پــــــــــ   دارم میرم آب هویج بریزم تو باکش نور چراغاش  زیاد شه

 

طرف داره تو خيابون جلو ملت غذا ميخوره يارو رفته پيشش ميگه روزه نيستي؟! ميگه پـَـــ نــه پـَـــ روزم منتها دارم ميخورم ريا نشه {اصلا تف به ريااااااا}

 

پسر همسايمون تو پارک داشت بريک دنس مي کرد يکي اومده بعد نيم ساعت تماشا ميگه ايشون داره ميرقصه؟
گفتم: پـَـ نه پـَـ شربت خاکشير خورده مي خواد ته نشين نشه...

 

يارو نشسته کنار خيابون نوک دماغش چسبيده به زمين دوستم ميگه :معتاده؟
ميگم پـَـ نه پـَـ ميخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشه!

 


نصفه شب يکي از بالا درمون پريد تو حياط داداشم گفت دزده؟
پـَـ نه پـَـ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسيادر ميره!!!!!

 


اهنگ اندي تو ماشين گذاشتيم دوستم ميگه انديه ؟
پـَـ نه پـَـ داريوشه، داره خودشه لوس ميکنه بخنديم

 

تو جاده بنزين تمام کرديم وايساديم کنار جاده 4 ليتري تکون ميديم ! طرف اومده ميگه بنزين تمام کردين ؟
ميگيم:پـَـَـــ نه پــــــ داريم داشته هامونو به رخ نداشته هاتون ميكشيم، ما هم از اين دبـــّه ها داريم

 


تصادف کرديم، زنگ زديم افسر اومده ميگه : تصادف شده؟
ميگم : پـــــ نه پـــــَ ... داريم هشدار براي کبرا 11 رو فيلم برداري ميکنيم!!!

 


يارو دو ساعت داره خودپردازو انگولک ميکنه تازه برگشته ميگه شمام کار دارين ؟ پــــ نَ پـَـَـ وايستاديم اينجا بنيه و پشتکارِ شما رو سرلوحه زندگيمون قرار بديم

 


پسره اومده خواستگاريم ميگم من الان مي خوام درس بخونم مي گه يعني چند سال ديگه مي خواي ازدواج کني؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ 10 دقيقه صبر کني اين صفحه رو بخونم ...درسم تموم شد..حالا عروس ميشم

 


با ماشين افتاديم ته دره يارو ميگه زنگ بزنم آمبولانس بياد؟
ميگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ يه مشکل درون خانوادست خودمون حلش مي کنيم

 


ميگن کريستف کلمب وقتي رسيد به امريکا سرش رو از پنجره کشتي کرد بيرون از يه سرخ پوست پرسيد داداش اينجا آمريکاست؟
سرخ پوسته گفت پـَـَـ نــه پـَـَــــ ژاپنه ما هم چون چيزي پامون نيست از خجالت قرمز شديم

 

به دوستم ميگم من عاشق اين ماشين شاسي بلندام. ميگه منظورت پرادو و رونيزو ايناست؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ منظورم کاميونو تراکتورو ايناست!

 


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم. مربيه ميگه بچه رو ميبريدش؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ همينجا ميخورمش

 


با دوستم رفته بوديم استخر غريق نجات اومده ميگه ميخوايين شنا كنين؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومديم تو آب حل بشيم به عنوان املاح معدني مردم استفاده كنن..ماه رمضوني ثواب داره

 


سر کلاس آيين نامه رانندگي پليسه يه تابلو را از من پرسيده. ميگم عبور دوچرخه ممنوع. ميگه اين دوچرخه است؟
ميگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ تانکه. ميگه پـَـَـ نــه پـَـَـــ و مرض! هنوز فرق دوچرخه با موتورگازي را نميدوني؟

 


کمرم درد مي کنه يه پارچه بستم بهش. داداشم ميگه کمرت درد مي کنه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مي خوام اداي داداش کايکو رو در بيارم.

 


رفتم بانک پول بگيرم. کارمنده ميگه پول رو ميبرين؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام وايسم اينجا هر کس رقصيد بريزم رو سرش شاباش بدم.

 


دارم از گرما ميميرم، خودمو مثله چي دارم باد ميزنم. بابام مياد ميگه چيه ؟ گرمته ؟؟؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان ميکنم

 


رفتم بالاي برج ميخواستم خودمو بندازم پايين، يارو ميگه ميخواي خودکشي کني؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببينم سرعت صفر تا صدم از اين بالا تا پايين چقدر ميشه، بجاي پروژه بدم دانشگاه

 


به اپراتور اداره ميگم لطفا شماره فلاني رو برام بگير. ميگه گرفتم وصل کنم؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کن

 


زنگ زدم 115، ميگه آمبولانس ميخواين قربان؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ يه پليس 110 ميخوام، بقيش هم آدامس بدين!

 


يارو اومده مي‌بينه همكارم توي اتاق نيست. باز مي‌پرسه خانم فلاني نيست؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ هستن. افتادن پشت اون كمد. با خط‌كش بزن در بياد

 

دکتر آمپول بي حسي رو خالي کرد تو لثه ام. بعد از يه ربع که بي حس شد ميگه:خوب حالا پرش کنم؟! فکر کن من با دهن باز چطوري بهش گفتم نه پــــَ

 


اومدم به بابام ميگم بابا پول بده، ميگه مگه پولات تموم شده؟
ميگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون يه ذره پول تو جيبي رفتم يه بنز خريدم، بقيشم گذاشتم بانک!
ميگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت ميخواي پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!
ميگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدي؟! ميگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدي

اميدواريم دلتون شاد باشه و لبتون خندون
دوستون داريم اين هوااااااااااااااااااااااا
ايشاله همه ي آرزوهاتون و حاجتاتون توي اين چند شب احيا، كه گذشت مورد توجهه رفيق مون{خدا}قرار گرفته
باشه...ومارو هم دعا كرده باشين
باشد كه رستگار شويد...

...

 


 

.:: ::.


اين با همه فرق داره
ن : حميده و الهام ت : پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ز : 0:16 | +

 

 

ادامه ی مطلب
.:: ::.


همه چی آرومه...من چقد خوشبختم.
ن : حميده و الهام ت : سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ز : 10:45 | +

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.

بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم دستشویی داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش! {این دیگه آخرش بوووووووووووووود}

.
نکات مهم:
1ـ چقدر چیز میشه بعداْ فهمید!!
2ـ آدم منگل هم دل داره!!

خوشتون اومــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟

.:: ::.


من که میدونم منظورش چی بوود...
ن : حميده و الهام ت : سه شنبه هفتم تیر 1390 ز : 17:23 | +

سلام،دوستای گلمون

اینو بخونین و بفهمین چقدر ازدواج آسونه!

شنبه: همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت: ببخشید!{لحظات هندی}
من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه!!!

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم!{ببین چه ملاک خوبی واسه ازدواج داشته!یاد بگیر}
یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه!
مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش{خداااا،چقدر این گناه داشته}. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم!!
دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود{الهی بمیری که اینقدر منظور منظور نکنی}.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم!!!

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا{حقته دلشوراااا}. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه!{خب خدا رو شکر که پرسپولیسی نبوده}
وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه{چی دل خجسته ای داشته} حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم!{الهی خیر ببینی که تموم دخترا رو تو گرفتی}
چهارشنبه: امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشید آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه! اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده{اکثرا همین طور اعتماد به نفس کاذب دارند!}. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم!!!{گشتم نبود نگرد نیست} طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه!
پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه{آدم دیگه چقد پررو،بابا به خدا این دیگه پسره}. میخواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم!{دلشورااا شدیم}
جمعه: امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم{دم مامانه گرم}. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟
من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم!!!{باورم نمیشه، پیشه من نشستی...!}
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد!
شنبه: امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم!!!{دُرُغ میگن، اصلا غصه نخور}
وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود ...{الهی تیتو پر شی که سادیسمی}

امید است که خوشتان بیاید

حالا اگه نیامد هم ..دیگه نیامده

به زور که نمیشه بیارینش

بنده خدا پیره{منظور خوشتونه هااا}

 

.:: ::.


خبر مهم
ن : حميده و الهام ت : سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ز : 18:5 | +

 

 

 

 

 

 

سلام دوستان  گل گلاب

دوباره با یک خاطره اومدم

بسم الله الرحمن الرحیم

در واقع در چند شب گذشته اینجانب(حمیده)مشاهده کردم که مادر و پدر محترمه بسیار در گوشی  هم پچ پچ می کردن و تا من بهشون نگاه میکردم ساکت میشدن و وقتی سرمو به کارم بند میکردم دوباره شروع می کردن منم که طاقت بی خبری رو ندارم هرچی این گوشای بی صاحابمو تیز کردم چیز نفهمیدم که نفهمیدم

رفتم جلو یک نگاه بدی انداختم

اینجانب:وای..وای...وای ...واقعا قباحت داره...جلو بچه ها؟؟؟؟؟نمی گین چشم و گوشه ما باز میشه؟؟؟

بابا:مگه ما چکار کردیم؟داشتیم خصوصی حرف میزدیم(بنده خداها به خودشونم شک دارن,الهی بمیرم)

اینجانب:بیا..خودتون هم دارین تایید می کنین..زود باشین بگین چه حرفای مبتزلی بهم می گفتین؟واقعا زشته...باز میگن بچه های مردم منحرف شدن..خب تقصیر امثال شماهاست که ملاحظه نمی کنین

مامان:برو گمشو دختره بی ادب ؛بی حیا...

اینجانب:حالا جدا چی خبره؟؟؟مرگه الهام بگین دیگه...دارم میمیرم

مامان :به الهام چکار داری؟حیف اون نیست بمیره..بنده خدا دختر مردم

اینجانب:بالاخره مرگ حقه..این شتریه که در هر خونه ای می خوابه...حالا بحث عوض نکنین بگین چی شده؟

مامان:هیچی یک نفر رفته با بابات حرف زده بیان خواستگاری؟

اینجانب:جان من؟؟؟؟؟؟؟دروغ میگی؟؟؟؟؟اب قند بیار..ذوق مرگ شدم...

دست...................دست.........حالا رقص.......................رقص

بابا:یک نگاه رعنایی انداخت که به قول این رمان ها تا عمق وجودم رسوخ کرد

اینجانب:(برای اولین بار تو عمرم از یک نفر خجالت کشیدم.سرمو انداختم پایین)نه می خوام ادامه تحصیل بدم

بابا:ا؟پس بهشون میگیم نیان

اینجانب:ااا...یعنی چی که نیان؟حالا من یک تعارفی کردم ...شما چرا جدی میگیری پدر من؟

بابا:تا 4 سال دیگه حرفشم نزن

اینجانب:چهــــــــــــــــــــــــــــــــــار سال دیگه؟مگه انتخابات ریاست جمهوری یا جام جهانیه که هر 4سال یکبار باشه؟

تازه تا 4 سال دیگه من میشم 21 ساله.از قدیم و ندیم گفتن دختر که رسید به بیست..دیگر باید به حالش گریست

بابا:غلط کرد هرکی گفت....

اینجانب:والله پدر من خودم از همه این حرف بیشتر میگم

بابا(خطاب به زن تناردیه که مادر ما باشن):نیگاه خانوم بچه های حالا...

اینجانب تو دلم گفتم الان میگه ما پامونو جلو پدرو مادرمون دراز نمی کردیم

بابا:دقیقا عین این جمله رو گفت(کلا این جمله در خانواده ما خیلی استفاده میشه فکر کنم ما ها هم که بزرگ بشیم این جمله رو به بچه هامون بگیم)

داداش کوچیکه  همچون بزغاله ای از در وارد میشود:حالا مهریش چقده؟

اینجانب:می خوان منو صلواتی بدن که بیشتر ثواب داره

بابا  کلا قیافش 180 درجه چرخید و مثلا می خواست نشون بده که از این بحثا ناراحت شده.حالا خندش هم گرفته بود..اخمها در هم کشیده

داداش کوچیکه:ا...بابا چقدر شبیه همینی که حمیده زیاد میگه شدی

بابا:کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داداش کوچیکه:همون مرده تو اون فیلمه......چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟اها جبار سینگ

بابا:کوفت

مامان :حالا چرا اینقدر تکون می خوری؟؟؟؟؟؟

اینجانب:راستش گلاب به روتون....

مامان:خب برو دستشویی... سنگ کلیه میگیری دختر

اینجانب:نه فعلا این بحثا مهم تره

مامان:برو دختره...

اینجانب:پس قول بدین تا وقتی بر میگردم چیزی نگین

(راه دستشویی رو در پیش گرفتم:دیدم صدا میاد ...دوباره برگشتم)

بابای خانوار داشت یواشکی میگفت:من این دختره تخته کم عروس کنم دیگه به کی بخندم؟

خودم:دوان دوان به سوی بابا....الهی من بگردم...الهی خدا یک داماد خوب بهت بده..خودم میام بهت سر می زنم

مامان:اره دیگه میریم با دامادمون زندگی می کنیم

اینجانب:الان مادر من احساس می کنی من انجلینا جولیم که با این شرایط یکی بیاد منو بگیره؟؟؟؟

بابا:بلند شین..بلند شین برین بخوابین که دیگه دارین شورش در میارین..همینی که گفتم..الان خیلی زوده

اینجانب که دیدم واقعا بحث جدی شده:خب منم همین می گم ...هی شما می خواین به زور منو شوهر بدین..مگه عصر جهالته ؟؟؟؟؟

من گفته باشم حالا حالاها قصد ازدواج ندارم

الهی بگردم بابام کلا قاطی کرده بود که اخر هم حرف حساب من چیه

 

.:: ::.


خانم هارا دسته کم نگیرید
ن : حميده و الهام ت : شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ز : 16:39 | +
 

دخترک از در دانشگاه بیرون آمد به این فکر افتاد تا یه چیزی رااختراع کند چون او دیگر به جایی رسیده بود که مدرک کاردانی گرفته بود و فکر میکرد اندازه انیشتین می فهمد  و چون تو تلویزیون و جاهایی دیگر هی مدام تکرار میشد زن نقش مهمی درمملکت دارند و انها نباشند وای بحال این مملکت و از این طریق سر آنها را به کارها خانه گرم میکردند و بهشون امید میدادند این حس به دخترک داده بود که می تواند بله او میتواند.

بگذریم دخترک رسید خونه و بدون سلام و کلام و ببخشید عین گوسفند سرشو انداخت پایین رفت گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت البته هیچی تو کله اش نبود الکی از خودش ادا و بازی در میاوورد! مادرش گفت سلامت کو دخترم به مادرش گفت مادر: وقت ندارم من وظیفه سنگینی بر دوشم نهاده شده این همه درس خواندم تا یه کاری کنم من باید کاری کنم تا جهان را دگرگون کنم ما باید به این کشور خدمت کنم همه نگاهها به سمت منه نه اینکه بیام با شما آشپزی کنم من بزرگتر از این حرفا هستم{کلا با خودش درگیر بوده}

دخترک کلا متحول شده بود به هر جا نگاه میکرد میدید بابا در این حد نیست اصلا مال این حرفا نیست ولی به خودش اعتماد به نفس داد روحیه میگرفت و به الکساندر و ادیسون فکر کرد و پشتکاری جدید در خود ایجاد کرد

به ماری کوری فکر می کرد که شید شانس باهاش یار بود یک شوهری مثل یر گیرش اومد.

و گاهی وقت ها در تنهایی دست به دماغ می برد و اندکی ور میرفت و به الکساندر گرا هامبل تلفن میزد و با او مشورت میکرد.

همین طوری غرق در فکر بود میخواست برق رو اختراع کند دید که برق اختراع شده تلفن دید اختراع شده وای پس این دختر بی مغز چیکار کند پس به چه در میخورد ؟؟؟؟؟

سئوال عجیبی است واقعا دختر به چه درد میخورد؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا دختر کلمه عجیبی است

ولش کنیم

  ده سال گذشت و دختر به سن 40 سالگی رسید و قشنگ و خوشگل ترشیده بود و مایه افتخار برای خانواده.ترشیش هم خوب جا افتاده بود بعد از 10 سال تحقیق و فکر و تفکر اومد چراغ جادو رو اختراع کنه کارش به نتیجه رسید و  فرم کار رو در آورد و اهدافش رو نوشت چراغ چادوی شوهر پیدا کن

وسیله بسیار باحالی بود

مشکل 3 میلیارد جمعیت زن دنیا.............

آفرین به این دختر که به همه روحیه داد

این خبر تو روزنامه پیچید و همه روز نامه نوشتند دختری همچین هدفی داره و زنان بسیار خوشحال

داشت معجزه ای در جهان رخ میداد دیگر زنان افریقا در مزرعه صبح تا شب کار نمی کردند در امریکا زنان اسلحه و کلاشینکف و حتی جت سوار می شدند و به کشورهای دیگر حمله میکردند کار نمیکردند و در ژاپن دخترها رو میخواستند ریس جمهور کنند و در استرلیا دخترها دیگر به گوسفند چرانی نمیرفتند و این همه بلا را این دختر ایرانی یعنی دخترک بر سر مرد های دنیا آورده بود.

دختر 10 سال دیگر تحقیق کرد و توانست رنگش رو هم انتخاب کنه تقریبا کار داشت با پایان میرسید.

از این هدف فیلم ها ساختن  و سریال های آموزنده و فیلم هایود و بالیود و خالیبود

روز مبادا رسید و همه منظر رخداد قرن  بودند داشت معجزه ای در جهان رخ میداد

دخترک به هدف بزرگش رسید بود و اختراع او را میخواستند به همه دنیا نشان دهند و به همین مناسبت مهمان هایی از سراسر جهان دعوت کردند تمام ریس جمهور های کشور وزیر و وزرا همه آمدند تا ببینند که چیست این اختراع که قراره آنها را به نابودی بکشه

نوبت به اختراع رسید و رو نمایی از آن رسید

ریس جمهور کشورمان آمد تا رونمایی کند پارچه را از روی اختراع کشید

همهگان به شگفت آمدند و مردها شدیدا دست زدند و آفرین گفتند و حسابی خوشحال شدند

چه وسیله ی خوبی اختراع کرده بود آفرین به این دختر هزار افرین ...دختره بعد 20 سال تلاش اختراع خود را نشان داد و این اختراع چیزی نبود جز آفتابه بله درست خواندید آفتابه و این دختر طی سالها غروز کاذب به زن ها داده بود و زن ها باز نا امید رفتن پی کارشون و از چراغ جادو خبری نبود

و این گونه بوود که آفتابه اختراع شـــــــــد 

.:: ::.


اومدیـــــــــــــــــــــــــــــم
ن : حميده و الهام ت : چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ز : 18:56 | +
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!


چطورين؟؟

خوبين؟

خانواده خوبن؟؟

خب الحمدلله،

 ولی در کل به ماچه؟!!
...
همان اول ما میریم سر اصل مطلب و عروس و داماد رو
حرص نمیدیم:
خب اصل مطلب: 
واااااااااااااااااي چقدر دلمون واستون تنگيده بود!!!
...
واااااااااي ديگه داشتيم از دست ميرفتيم
.
وااااااااااي ديگه هيچ اميدي به زندگي نداشتيم
.
وااااااااااااااي ديگه زندگي واسمون رنگ و بويي نداشت
.
واااااااااااي بازم قضيه، همون قضيه ي بي تو هرگز با تو بابام نميذاره ي
.
واااااااااااااي چقدر اينجا ها عوض شده
.
وااااااااااااااااي چقدر شماها بزرگ شديد
.
واااااااااااي اون موقع ها که ما رفتيم تو که هنوز بچه بودي
.
وااااااااااااي حالا چقدر همه عروس و دوماد  شدن
.
وااااااااااااي چه هوايي داره اين بيرون
.
وااااااااااااااااي چقدر درد دوری بد دردیه
.
واااااااااااااي  ...وااي....حالا واااااااااااي ...وااااااايوای..وای.. وای
.
اه...اه..اه..این حرکتا چیه؟!!!!
آدم نباید اینقدر سست عنصر باشه که!
حالا یه ترانه ای یه دفعه ای خطور کرد به ذهنم ...دیگه شماها چرا؟؟؟
اصلا ازتون توقع نداشتیم
.
بگذریم، نمیدونین این درد فراغ چه بد دردیه ...
همونجور تیر به جیگرمون از این سو آن سو میومد و میخورد
ولی ما آخه مون در نمیومد ایقدر که غرق این دریای فراغ بودیم
مگر چیزی حالیمون میشد؟!!!!
.

به قول شاعرگفتني: خدا آدمو گرفتار گرگ بيابون بکنه ولي گرفتاردوری و فراغ نکنه!!
.
به جونه ما نباشه به جان شماها

 راست گفتن

اين قديميا که ترک عادت مرضه.
نمیونم چه ربطی داشت برو خودت ربطشو پیدا کن.
.
.
 خلاصه لپ کلام:
ما دوتا ، یعنی الهام و حمیده، دوباره به آغوش گرمه
اینترنت برگشتیم.
ازهمالا به بعد منتظر خبر های بعدیه ما باشید
.

یک خبر رو هم که همین الان عرض می کنیم که بخت یکی از دوستانمون الحمدالله باز شد و شرش از سر ما کم شد

داستان از اون جایی شروع میشه که یک بنده خدایی می خواست خودکشی کنه اما خانوادش بهش گفتم مادرجان این کار گناه کبیره ست بیا بریم این فرزانه تیر به جیگر رو برات بگیریم که خودش خودکشی تدریجی ست و گناهت بیشتر نمیشه

ولی در کل ان شاله مبارکش باشه و به پای هم پیر شن و دستش رو هم بالای سر ما بکشه

لطفا حتما پروفایل و درباره وبلاگ ما رو مطالعه کنین

 

خب اینم یک انشای جالب در مورد ازدواج

یاد بگیرین نصف شماست

 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
 
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
 
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
 
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
 
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
 
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
 
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند

 

 


.:: ::.


Powered By blogfa.com Copyright © by ay-dad-bi-dad
This Themplate By Theme-Designer.Com